![]() |
![]() |
|
|
سلام شرمنده كه يه چند روزي نبودم سال نوتون مبارك 13 بدرتونم مبارك بچه ها واقعيتش ممكنه من يه چند ماهي نباشم اگه اومدم كه صد در صد ميام و وب رو آپديت ميكنم و خبرتون ميكنم ولي اگه نيومدم به بزرگي خودتون حلالمون كنين و طلب بخشش دارم از همتون شرمنده كه اينقدر وب ساده اي داشتم همتون رو دوست دارم واسه تك تكتون آرزوي سلامتي و موفقيت ميكنم راستي اگه كارم داشتيد واسم توي آيديم آف بزاريد آفهامو صددرصد هفته اي يه بار باز ميكنم myid:Sanazimmortal_4u bye 3ye! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 16:39 توسط ساناز |
|
|
خداحافظي براي 9 روز سلام عزيزان خوبيد خوشيد سلامتيد ؟ خوش
ميگذره ؟ واسه من كه هر روزم بدتر از روز ديگمه امكان داره چهارشنبه يا پنجشنبه از زنجان
بريم مشهد واسه همتون دعا ميكنم پيشاپيش عيد رو تبريك ميگم به همتون انشالله سال خوب و خوش
و با طراوتي و شادي داشته باشيد سر سفره هاتون منم دعا كنيد محتاجم به دعاي شماها ميگن اگه يكي ديگه واسه آدم دعا كنه دعاش
زودتر برآورده ميشه تا
اينكه خود آدم واسه خودش دعا كنه پس منم
فراموش نكنيد مخصوصا كه تو اين چند ماه بدجوري مشكل دارم خيلي زياد مشكل دارم عيدتون
مبارك تنتون سلامت خودتون شاد دستاتون پر
از عيدي پس باي تا چند روز بعد خوش بگذره باي |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 23:2 توسط ساناز |
|
|
درمورد وب سلام عزيزان من ساناز 17 ساله رشتم كامپيوتر از زنجان اين وب رو تشكيل دادم تا شما عزيزان منو با نظرات و ديدناتون مورد لطف خودتون قرار بديد تاريخ تاٌسيس : 3آبان 1386 نام نويسنده : ساناز تاريخ تولد :20شهريورماه1370 محل سكونت :زنجان رشته : كامپيوتر ( طراحى صفحات وب ) تاريخ تاسيس :3 آبان 1386 عاشق : كامپيوتر تماس با من:sanazimmortal_4u |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 0:38 توسط ساناز |
|
|
گفتند:شکست
يعني تو يک آدم در هم شکسته اي. کفت:نه.شکست يعني من هنوز موفق نشده ام.
گفتند:شکست يعني تو هيچ کاري نکرده اي. گفت:نه.شکست يعني من هنوز چيزي ياد نگرفته
ام. گفتند:شکست يعني تو يک آدم احمق بوده اي. گفت:نه.شکست يعني من به اندازه کافي
جرات و جسارت داشته ام. گفتند:شکست يعني تو ديگر به آن نميرسي. گفت:نه. شکست يعني
من بايد راهي ديگر به سوي هدفم انتخاب کنم تركه با
چند تا رشتيه نشسته بودن داشتن جوك ميگفتن، رشتيا براي تركا جك ميگن، نوبت تركه
كه ميشه، تا مياد بگه: يه روز رشتيه... همه بهش ميگن بشين بابا نميخواد بگي!
دوباره يه دور ميزنه ميرسه به تركه، باز تا مياد بگه: يه روز يه رشتيه... ميپرن
وسط حرفش، نميذارن بگه. بار بعد كه نوبت ميرسه به تركه، ميگه: يه روز يه تركه
داشته ميرفته با سر ميخوره زمين! همه رشتيا ميخندن بعد تركه ميگه: ولي وقتي بلندش
ميكنن ميبينن رشتي بوده! arezoohato ye
ja yaddasht kon va yeki yeki az khoda bekhah.khoda yadesh nemire,vali to yadet
mire ke chizi ke emrooz dari,arezooye diroozet bood تقديم به
زيباترين شقايق دنيا : دوستت دارم نه به خاطر اينكه دوستم بداري ، به خاطر اينكه
لايق دوست داشتي زندگى زيباست اى زيبا
پسند زنده انديشان به زيبايى رسند تو را گم ميکنم هر روز و پيدا ميکنم هر شب
بدينسان خواب ها را زيبا ميکنم هر شب دلم فرياد ميخواهد ولي در گوشه اي تنها که بي
آزار با ديوار نجوا ميکنم هر شب کجا دنبال عشق ميگردي؟؟؟ که من اين واژه را تا صبح
معنا ميکنم هر شب... وقتي
به چيزي که آرزوت بود رسيدي ، تازه ميفهمي که آرزوش بهتر از داشتنش مي خواستم زندگي كنم در را بستند،مي خواستم
ستايش كنم گفتند خطر ناك است،مي خواستم عاشق شوم گفتند گناه است،مي خواستم گريه
كنم ،گفتند بهانه است،مي خواستم بخندم گفتند ديوانه
است،به راستي سخن گفتم گفتند بيهوده است پس فرياد كشيدم..........زندگي را نگه
داريد مي خواهم پياده شوم تقصير دلم چيست اگر روي تو زيبا ست حاجت به بيان نيست که
از روي تو پيدا ست من تشنه ي يک لحظه تماشاي تو هستم افسوس که يک لحظه تماشاي تو
رويا ست *چارلي چاپلين * يکي
ميدونه كه دوستش داري، يکي نميدونه دوستش داري! بيچاره اوني که فکر ميکنه دوستش
داري |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 23:17 توسط ساناز |
|
|
سرهنگ: اسمت چيه؟ سرباز: ممد / سرهنگ: اين چيه دستت؟ سرباز: تفنگ / سرهنگ: تفنگ؟ اين مملكتته, آبروته, زندگيته, شرافتته, خواهرته, مادرته, و .... / سرهنگ رو به سرباز دوم : اسمت چيه؟ سرباز: غضنفر / سرهنگ: اين چيه دستت؟ ترکه: اين خواهرومادر ممده سرهنگ: اسمت چيه؟ سرباز: ممد / سرهنگ: اين چيه دستت؟ سرباز: تفنگ / سرهنگ: تفنگ؟ اين مملكتته, آبروته, زندگيته, شرافتته, خواهرته, مادرته, و .... / سرهنگ رو به سرباز دوم : اسمت چيه؟ سرباز: غضنفر / سرهنگ: اين چيه دستت؟ ترکه: اين خواهرومادر ممده عشق ایستادن زیر باران نیست و خیس شدن با هم نیست ، عشق آن است که یکی برای دیگری چتر شود و او هیچگاه نفهمد که چرا خیس نشده . 53 ب.ظ): گفتم غم تو دارم**گفتا چشت درآيد! گفتم که ماه من شو**گفتا دلم نخواهد! گفتم خوشا هوايي کزبادصبح خيزد**گفتا هواي گرميست? اَه اَه? عرق درآمد! گفتم دل رحيمت کي عزم صلح دارد**گفتا برو به سويي ? تا گلّ ني درآيد! گفتم زمان عشرت ديدي که چون سرآمد**گفتا که اي واي ديرشد? داد مامان درآمد گفتم غم تو دارم**گفتا چشت درآيد! گفتم که ماه من شو**گفتا دلم نخواهد! گفتم خوشا هوايي کزبادصبح خيزد**گفتا هواي گرميست? اَه اَه? عرق درآمد! گفتم دل رحيمت کي عزم صلح دارد**گفتا برو به سويي ? تا گلّ ني درآيد! گفتم زمان عشرت ديدي که چون سرآمد**گفتا که اي واي ديرشد? داد مامان درآمد اگر مي توانستم مجازاتت کنم از تو مي خواستم به اندازه اي که تو را دوست دارم مرا دوست داشته باشي گاهي وقتها چقدر ساده عروسک مي شويم نه لبخندمي زنيم نه شکايت مي کنيم فقط احمقانه سکوت مي کنيم :( من پذیرفتم که عشق افسانه است این دل درد آشنا دیوانه است می روم شاید فراموشت کنم با فراموشی هم آغوشت کنم می روم از رفتن من شاد باش از عذاب دیدنم آزادباش گر چه تو تنها تر از ما می روی آرزو دارم ولی عاشق شوی آرزو دارم بفهمی درد را تلخی بر خوردهای سرد را... گفته اي زيبا از امير مومنان :گریه نکردن از سختی دل است. سختی دل از گناه زیاد است. گناه زیاد از آرزوهای زیاد است. آرزوهای زیاد از فراموشی مرگ است. فراموشی مرگ از محبت به مال دنیاست. محبت به مال دنیا سرآغاز تمام خطاهاست دنيا را بد ساختند .......... کسي را که دوست داري تو را دوست ندارد کسي که تو را دوست دارد تو دوستش نمي داري اما کسي که تو دوسش داري و او هم دوستت دارد، به رسم و آيين هرگز به هم نمي رسيد و اين رنج است زندگي يعني اين بزرگي را گفتم زندگي چند بخش است ؟ گفت دو بخش : كودكي و پيري...... گفتم پس جواني چه شد ... گفت با عشق ساخت ، با بي وفايي سوخت ، با جدايي مرد گفتم غم تو دارم**گفتا چشت درآيد! گفتم که ماه من شو**گفتا دلم نخواهد! گفتم خوشا هوايي کزبادصبح خيزد**گفتا هواي گرميست? اَه اَه? عرق درآمد! گفتم دل رحيمت کي عزم صلح دارد**گفتا برو به سويي ? تا گلّ ني درآيد! گفتم زمان عشرت ديدي که چون سرآمد**گفتا که اي واي ديرشد? داد مامان درآمد .......... گفته اي زيبا از امير مومنان :گریه نکردن از سختی دل است. سختی دل از گناه زیاد است. گناه زیاد از آرزوهای زیاد است. آرزوهای زیاد از فراموشی مرگ است. فراموشی مرگ از محبت به مال دنیاست. محبت به مال دنیا سرآغاز تمام خطاهاست من به زيبايي چشمان تو غمگين ماندم وبه اندازه هر برق نگاهت به نگاهي نگران، تو به اندازه تمام تنهايي من شاد بمان اگر مي توانستم مجازاتت کنم از تو مي خواستم به اندازه اي که تو را دوست دارم مرا دوست داشته باشي ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم اسفند 1386ساعت 1:56 توسط ساناز |
|
|
زندگى زيباست اى زيبا پسند زنده انديشان به زيبايى رسند تو را گم ميکنم هر روز و پيدا ميکنم هر شب بدينسان خواب ها را زيبا ميکنم هر شب دلم فرياد ميخواهد ولي در گوشه اي تنها که بي آزار با ديوار نجوا ميکنم هر شب کجا دنبال عشق ميگردي؟؟؟ که من اين واژه را تا صبح معنا ميکنم هر شب... وقتي به چيزي که آرزوت بود رسيدي ، تازه ميفهمي که آرزوش بهتر از داشتنش مي خواستم زندگي كنم در را بستند،مي خواستم ستايش كنم گفتند خطر ناك است،مي خواستم عاشق شوم گفتند گناه است،مي خواستم گريه كنم ،گفتند بهانه است،مي خواستم بخندم گفتند ديوانه است،به راستي سخن گفتم گفتند بيهوده است پس فرياد كشيدم..........زندگي را نگه داريد مي خواهم پياده شوم تقصير دلم چيست اگر روي تو زيبا ست حاجت به بيان نيست که از روي تو پيدا ست من تشنه ي يک لحظه تماشاي تو هستم افسوس که يک لحظه تماشاي تو رويا ست *چارلي چاپلين * يکي ميدونه كه دوستش داري، يکي نميدونه دوستش داري! بيچاره اوني که فکر ميکنه دوستش داري چه ساده با گريستن خويش زاده مي شويم و چه ساده با گريستن ديگران از دنيا مي رويم و ميان اين دو سادگي معمايي ميسازيم به نام زندگي سوختم باران بزن شايد تو خاموشم کني / شايد امشب سوزش اين زخم ها را کم کني آه باران من سراپاي وجودم آتش است / پس بزن باران بزن شايد تو خاموشم کني من براي سال ها مينويسم ...... سال ها بعد كه چشمان تو عاشق ميشوند....... افسوس كه قصه ي مادربزرگ درست بود...... هميشه يكي بود يكي نبود بهترين دوستت ... اون دوستيه، كه ... بتوني باهاش روي يك سكو بشيني ، چيزي نگي و وقتي ازش دور ميشي حس كني، بهترين گفتگوي عمرت رو داشتي. تو را از سميم غلب و با طمام وجود دوصت دارم ... . . . . . . . . . . . . چيه .. چرا اينجوري نگام مي کني .. مگه بي صوادا دل ندارن انسان با غرور مي تازد ...... با دروغ ميبازد .... و با عشق مي ميرد .... علي شريعتي هيچوقت از دوست داشتن انصراف نده حتي اگر کسي به تو دروغ گفته باشه بازم بهش فرصت بده چون روزي فرا مي رسه که خودت محتاج فرصت دادن ديگران مي شي کسي را دوست داشته باشي ،نمي توني توي چشم هاي اون زل بزني... نمي توني دوريش را تحمل کني... نمي توني بهش بگي که چقدر دوستش داري... نمي توني بهش بگي چقدر بهش نياز داري ... واسه همينه که عاشق ها ديوونه ميشن وفاي شمع را نازم كه بعد از سوختن ...به صد خاكستري در دامن پروانه ميريزد...نه چون انسان كه بعد از رفتن همدم... گل عشقش درون دامن بيگانه ميريزد ما هميشه صداهاي بلند را ميشنويم ٍپررنگها را ميبينيم سختها را ميخواهيم غافل از اينكه خوبها آسان مي آيند و بيصدا ميروند احساس سوختن به تماشا نمي ارزد آتش بگير تا بداني چه مي کشم اشتباهي که کردم همه عمر و پشيمانم از آن اعتماديست که بر مردم دنيا کردم سادگي شخصيت، نتيجه پيچيدگي فکر است. درباره آدمها از سوالاتي که ميپرسند قضاوت کن نه از جوابهايي که ميدهند. (ولتر تنها عشاق مي توانند بگويند: بمان... مجنون با اشک گفت : بمان.... ليلي پاسخ داد: مي روم تا بماني... مجنون با گريه گفت : ماندنم به ماندنت است..بمان... ليلي گفت : مي روم تا بودن را تجربه کني... مجنون گريست.. ليلي خنديد چه کسي از داغ دل مجنون آگاه است و چه کسي با درد ليلي آشنا... چشم بر آسمان داشتيم... بگذار باران ببارد..... سفر به خير مسافر.... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 18:54 توسط ساناز |
|
|
به نام آنکه تو را آفريد مرا آفريد و ما را آفريد هستم و خواهم بود تا شايد روزي از اين جاي فاني از اين كره خاكي برداشته شوم گناه من چه بود كه به اينجا رانده شدم ؟ اوآدم گناه كرد و من مجازات ميشوم چرا؟ نميدانم ونخواهم فهميد كه چرا هستي بزرگ من خدای من وجود من آن كسي كه مرا بيشتر از مادرم دوست دارد مرا چرا به اين كره فرستاد كاش يك فضايي بودم و در فضا كاش يك سنگ بودم در كره مريخ ولي در اين كره در اينجا كه پر از انسان پر از افسانست نبودم از انسانها از آدمها تنفر دارم به حدَ مرگ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 17:44 توسط ساناز |
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 14:30 توسط ساناز |
|
|
سلام خوبین چه خبرها؟بچه ها شاید یکی دو هفته آپدیت نکنم دلیلشم کاملا معلومه ما بچه های دانش آموز و محصل تا یه کم درسمون ضعیف میشه ما رو از چیزهایی که خیلی بهشون علاقه داریم منع میکنن و چون من عاشق کامپیوترم به علت درسم منع شدم از اینکه با کامپیوتر کار کنم و اجازه دارم ۳یا۴ روز درمیون با کامپیوتر کارکنم ولی مطمئنن تا به محض کارکردن با کامپیوترم وبم رو هم براتون آپدیت میکنم از همه اون کسها یا چیزهایی که تو این کره خاکی و فانی ان تنفر دارم . خسته ام از زندگی از خودم از همه چی از همه کس برام دعا کنین واسه همه چیم دعا کنین باید برم بای تا های بعد
3ye |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 19:20 توسط ساناز |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 18:14 توسط ساناز |
|
|
In the name of lovely god آموزگار:دو چهار تا چند تا ميشود ؟ حميد: هشت تا . آموزگار : آفرين . حالا هشت تا آب نبات به تو جايزه ميدم . حميد آقا ببخشيد شانزده تا ميشه . من تو را خواهم برد به عروسى عروسك هاى كودك خواهر خويش ، كه در آن مجلس جشن صحبتى نيست ز دارايى داماد و عروس . صد نامه نوشتم و ننوشت جوابى اين هم كه جوابى ننويسد جوابيست . يه نكته جالب وقتى با انگشتت به طرف كسى اشاره ميكنى . اگه دقت كنى ميبينى سه تا از انگشتات به طرف خودته . مشكلات خود را با مداد بنويس و پاك كن را در اختيار خدا بگذار . ز فراق خانه سوزت غم سينه سوز دارم گل منقسم به رويت نه شب ونه روز دارم . براى تو سه كوه آماده كرده ايم يكى براى رفاه تو يكى براى محبت تو وديگرى براى روزى كه اگر منو دوست نداشتى از اون بالا پرتت كنم پايين . هرگز در زندگى اخم نكن چون ممكنه يه نفر فقط به لبخند تو زنده باشه . خودشكنى بزرگترين بت شكنيست پس بشكنيم . تو دنيا فقط يه قلب هست كه براى تو مى تپه اونم ..... قلب ..... خودته . اى كه دلت مانند درياست اجازه مى دى جورابم رو توش بشورم . به يارو گفتند غمگين ترين ترانه هات رو بخون چشمهاش رو بست آرام آرام گريست . هيچ چيز مانند مرغان پركنده غيرت يه خروس رو جريحه دار نميكنه . رخ زيباى تو را خال كنم روى تنم تا كه محفوظ بماند ياد تو در كفنم . زندگى قشنگه اگر با تو باشه مرگ قشنگه اگر براى تو باشه دلتنگى قشنگه اگر به خاطر تو باشه من قشنگم اگر با تو باشم اما تو هر كارى بكنى قشنگى . به طرف ميگن يه معما بگو : ميگه او ن چيه كه زرده درازه موزه ؟ ميدونى فرق تو با گلاب چيه ؟ گلاب يه روزى گل بود ولى تو هميشه گلى . اگه كسى دستت روگرفت دلت لرزيد نترس و هول نكن شايد بابابرفى باشه ! توى قرن اتم كوهها هم به هم ميرسن حالا آدمها كه جاى خود دارد ! از غضنفر ميپرسن به نظرت كدوم خواننده احمقه ميگه همون كه گيتار ميزنه وميگه صداى دهول مياد . به سه تا سياه پوست مى گن هر كدوم يه آرزو بكنيد دوتاى اولى آرزوميكنن كه سفيد بشن سومى ميگه ولى من آرزو مى كنم اون دوتا دوباره سياه بشن . ميگن لبخند كارى نداره ولى تو بخند تا من برات بميرم . يه پشه يه آشغال بزرگى پيدا مى كنه با خوشحالى فرياد ميزنه منو اين همه خوشبختى محاله . غضنفر داشته بام خونش رو آسفالت ميكرده آسفالت زيادى مياره سرعت گير ميسازه . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 19:20 توسط ساناز |
|
|
همه اين شعرها تقديم به كسى كه ميدونه واقعا ميدونه واسه اون نوشتم اگه اومدى و اينها رو ديدى واسم نظر خصوصى بزار ok bye felan
چترم باز باشد یا بسته فرقی نمی کند بی تو آسمان دلم همیشه ابریست از ديار تو كوچ خواهم كرد از ديار تو كوچ خواهم كرد روزي خواهد رسيد كه تو را فراموش خواهم كرد گر نتوانم تو را فراموش كنم آتش اين عمر را خاموش خواهم كرد فكر نكن كه جرات نخواهم كرد اگر غيرت كنم اين كار را خواهم كرد بگوئيد بر گورم بنويسند : زندگي را دوست داشت ولي آنرا نشناخت مهربان بود ولي مهر نورزيد طبيعت را دوست داشت ولي از آن لذت نبرد در آبگير قلبش جنب و جوش بود ولي کسي بدان راه نيافت در زندگي احساس تنهايي مي نمود ولي هرگز دل به کسي نداد
آروم ازم دور و دورتر مي شد .. دلم مي خواست فرياد بزنم: نـــــــــــــــــــرو ..... دلش مي خواست فرياد بزنم : بمــــــــــــــــــــــون ... ..ولي بغض راه گلومو بسته بود و مجال نمي داد ، با چشمام فرياد کشيدم :بمـــــون ... اما افسوس که هيچ وقت به پشت سرش نگاه نکرد تا فرياد چشمامو بشنوه
شکستن یک دل چقدر قدرت می خواست که فکر کردی قویترینی؟ هيچ کس اشکي براي ما نريخت ... هر که با ما بود از ما مي گريخت ... چند روزي ست حالم ديدنيست... حال من از اين و آن پرسيدنيست... گاه بر روي زمين زل مي زنم... گاه بر حافظ تفاءل مي زنم... حافظ ديوانه فالم را گرفت... يک غزل آمد که حالم را گرفت: ... ما زياران چشم ياري داشتيم... خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم... زيبا! گفتم دوستت دارم ! چه صادقانه پذيرفتي! چه فريبنده ! آغوشم برايت باز شد ! چه ابلهانه! با تو خوش بودم ! چه كودكانه ! همه چيزم شدي ! چه زود ! به خاطره يك كلمه مرا ترك كردي ! چه ناجوانمردانه ! نيازمندت شدم ! چه حقيرانه! واژه غريبه خداحافظي به من آمد! و چه بيرحمانه! من سوختم جاري کردن اشک در چشمان معصوم باشد
دوست داشتن بهترين شکل مالکيت است و مالکيت بدترين شکل دوست داشتن In jomle behem sabet shod: bara kasi bemir ke vasat tab kone bara kasi bemir ke bedoooone dosesh dary bara kasi bemir ke bedooone bekhatere oon nafas mikeshi bara kasi bemir ke bedoooone tamooome zendegite
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 21:45 توسط ساناز |
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 19:50 توسط ساناز |
|
|
محرم رو به همه ی دوستها تسلیت میگم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 19:42 توسط ساناز |
|
|
سلام بچه ها حالتون خوبه منم خوبم برو بچی که این روزها به وبم میان و برام نظر خصوصی میزارن میخوام بدونم اونهایی که نظر خصوصی میزارن اگه واقعا دلشون تبادل لینک یا هرچیزه دیگه میخواد چرا اسم وبلاگشون رو اشتباهی میدن؟ مختص به آقا حسین که اصلا تو وبلاگش نرفتم چون آدرس اشتباه بوداگه اسم وبلاگ رو درست بدین ممنون میشم فعلا بای تا بعد ........
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 14:56 توسط ساناز |
|
|
بى تو مهتاب شبى باز از آن كوچه گذشتم همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم شوق ديدار تو لبريز شد از جان و وجودم شدم آن عاشق ديوانه كه بودم در نهان خانه ى قلبم گل ياد تو درخشيد عطر صد خاطره پيچيد باغ صد خاطره خنديد يادم آمد كه شبى با هم از آن كوچه گذشتيم پرگشوديم و در آن خلوت دل خاصّه گشتيم ساعتى بر لب آن جوى نشستيم توهمه راز جهان ريخته در چشم سياهت من همه محو تماشاى نگاهت آسمان صاف شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ى ماه فرو ريخت در آب . يادم آمد تو به من گفتى از اين عشق حذر كن لحظه اى چند بر اين آب نظر كن آب آئينه ى عشق گذران است تو كه امروز نگاهت به نگاهى نگران است باش فردا كه دلت با دگران است تا فراموش كنى چندى از اين شهر سفر كن ، نرميدم نگسستم باز گفتم كه تو صيادى ومن آهوى دشتم روز اول كه دل من به تمنّاى تو افتاد چون كبوتر بر بام تو نشستم تو به من سنگ زدى من نرميدم نگسستم . اشكى از شاخه فرو ريخت مرغ شب ناله ى تلخى زد و بگريخت اشك در چشم تو لرزيد ماه بر عشق تو خنديد يادم آمد كه دگر از تو جوابى نشنيدم رفت در ظلمت شب آن شب و شب هاى دگر هم نگرفتى دگر از عاشق آزرده خبر هم نكنى ديگر از آن كوچه گذر هم بى تو امّا باچه حالى من از آن كوچه گذشتم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 15:22 توسط ساناز |
|
|
در نگاه مجنون رخ ليلى پنهان در خواب شيرين فرياد فرهاد آشكار در حبس بيژن منيژه شد نگهبان اينها اسرار نهان عشق است و عشق خود دلبريست كه مبتلاى عشق است . آن كس كه نبيند رخ زيباى دلبران را ، براو چه حاصل از عشق دلبر بايان، برو اى گداى هر دل ، كرم عشق را طلب كن كه دهد از كرم آن عشق ، دل رميده مه و آفتاب بر تو. من بى دل را چه حاصل ، همه خلق خالق ياد دلبرند و عاشق يا دزد دلند و معشوق ، من نه عاشقم نه معشوق . دانم كه آن عشقسزاوار ثنا است درمان هردواست از من به من نزديكتر در هر دو دنيا آشنا است اما چه كنم كه در خواب در دست خيال محبوسم از نادانى ام در رنج ، چه كنم كه دست در بند و دل در خيال و نگاه بر زمين دوخته ام و ستاره هاى آسمان را در هيچ آئينه اى نميتوانم ديد حتى اگر از آب هم زلالتر باشد زيرا براى ديدن ستاره ها بايد سربلند كرد و براى ديدن عشق بايد عاشق بود |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 15:21 توسط ساناز |
|
|
می خواهم مثل یک ماهی تنگم را بشکنم و به دریا بروم.
دیگرخسته شده ام ازاین روزهای تکراری همراه بابی حالی
وتنهایی.زندگی مانند خیابانی بی انتهاست. باران می بارد و
تو همچنان در خیابان به انتها نرسیده ای و
به دنبال یک پناهگاه می گردی.ولی کجاست آن پناهگاه؟ آیا این خیابان به انتها میرسد؟........................... قاصد عشق
جز شکستن غرور قاصدک می دونی، وقتی یه قاصدک بخواد گریه کنه...یعنی دنیا دیگه ارزش نداره قاصدی که با خودش پیام عشقو می یاره یهو عاشق بشه و دیگه نخواد حرف بزنه حرفای عاشقا رو به همدیگه می رسونه ولی قاصدی واسش پیام عشقو نبره وقتی عاشقی دلش گرفته کی باهاش حرف می زنه؟ خبر از معشوقه ها رو کیه که جمع می کنه؟ حالا قاصدک دلش گرفته و دیگه تنها شده بغض راه گلوش و بسته و می خواد گریه کنه کسی هست که بتونه قلب اونو راضی کنه؟ هیچ کسی نیست که تو شبهای غریبی بخونه؟ قاصدک خودت می گفتی که دلت برگ گل می دونستی که چراغ عاشقی بی زبونه این تو بودی که می گفتی دل تو بی مهمونه حالا که عشق اومده چه فرقی کرده زمونه؟ قاصدک! تو رو قسم اخمهاتو وا کن و ببین ببین عاشقا همه واسه غم تو جمع شدن اگه تو گریه کنی اشک همه با هم می یاد به خدای عشق قسم اونوقت دیگه بند نمی یاد
اينكه بخواي هميشه با نفرت زندگي كني.... اينكه حتي از نزديكانتم نفرت داشته باشي... از لحظات تلخت......... از آينده مجهولت........ اينكه بخاطر غرورت بخندي اما تو خلوتت گريه تنها مونست باشه........ حالم داره بهم مي خوره... از خودم... از تو... از همه اين آدماي نفرت انگيز........ از اين دنياي وانفسا كه معلوم نيست كي براي كي، چي براي چيه! از اين لحظات تلخ كه به پايان نميرسه........ يادمه يكي بهم مي گفت: سلام به دختري كه هر روز در حال شكستنه!! آره راست مي گفت......... چقدر خوب تونسته بود در موردم قضاوت كنه...! درست زده بود به هدف....... شايد فكر مي كني همه اينايي كه مي گم دورغه.... چون هيچ وقت نتونستي بفهمي تو عمق اين چشمها چي هست. چون هيچ وقت نتونستي و نمي توني كه بفهمي... هم خودمو هم حرفامو........ كاش هرگز به اين دنيا نيامده بودم و حال كه آمده ام كاش زودتر مرگم فرا رسد آخر چگونه مي توان در اين دنيا زندگي كرد ؟ دنيايي كه در آن آدمها روزي چندين بار عاشق مي شوند دنيايي كه در آن عشق را فقط مي توان در ويترين كتابفروشي ها يافت دنياي كه در آن محبت و صداقت مرده و جاي خود را به بي وفايي دروغ داده دنيايي كه در آن دروغ عادت و بي وفايي قانون و دلشكستن سنت شده است دنياي كه در آن بايد عشق را به بها خريد دنيا رو نگه دارين مي خوام پياده شم
اون اسير يك قفس شب و روزش بی همنفس همه آرزوهاش پر كشيدن بود و بس تا يه روز يه شاپرك نگاشو گوشه ای دوخت چشمش افتاد به قفس دل اون بد جوری سوخت زود پريد روی درخت تو قفس سرك كشيد تو چشم مرغ اسير غم دلتنگی رو ديد ديگه طاقت نياورد رفت توی قفس نشست تا كه از حرفای مرغ شاپرك دلش شكست شاپرك گفت كه بيا تا با هم پر بكشيم بريم تا اون بالا بالا ها سوار ابرا بشيم يه دفعه مرغ اسير نگاهش بهاری شد بارون از برق چشاش روی گونش جاری شد شاپرك دلش گرفت وقتی اشك اون رو ديد با خودش يه عهدی بست نفس سردی كشيد ديگه بعد از اون قفس رنگ تنهايی نداشت توی دوستی شاپرك ذره ای كم نمی ذاشت تا يه روز يه باد سرد ميون قفس وزيد آسمون سرخابی شد سوز برف از راه رسيد شاپرك يخ زد و يخ مرد و موندگار نشد چشاشو روهم گذاشت ديگه اون بيدار نشد مرغ عشق شاپرك به دست خدا سپرد نگاهش به آسمون تا كه دق كرد و مرد....!! چقدر دوست داشتم مرا باور كنيد چقدر دوست داشتم نگاههايم را درك كنيد كمي با من باشيد و تنهايی را به من هديه نكنيد چقدر دلم می خواست از من بپرسيد چرا چشمانت هميشه بارانی است؟ چرا ديگر غنچه لبانت به لبخند شادی شكوفا نمی شود؟ چرا آسمان دلت هميشه ابری است؟ اما افسوس و.... من بودم و هميشه من بودم. من و تنهايی و دفتری پر از خاطره و شعر آری بی تفاوت از كنارم گذشتيد در خيالتان من باشما بودم اما افسوس كه فقط خيال! چقدر دوست داشتم مرا باور كنيد چقدر دوست داشتم و می خواستم فقط يك بار از من می پرسيديد چرا چشمانت هميشه غمگين است؟؟
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم دی 1386ساعت 19:38 توسط ساناز |
|
|
عید قربان برشما مبارک شب یلدا نیز بر شمامبارک
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 12:39 توسط ساناز |
|
|
تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ... تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ... تنهايي را دوست دام زيرا تجربه کردم ... تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست .. . مهم نيست که خسته ام، مهم اينه که باد، بارون، آسمون مال منه مهم نيست که غمگينم، مهم اينه که الان پر از تجربه ام مهم نيست که يه دونه غصه دارم، مهم اينه که يه عالمه بهانه دارم براي لبخند زدن سهراب میگه : ای کاش در آن لحظه که تقدیم تو شد هستی من می سپردم که مراقب باشی جنس این جام بلور است پر از عشق و غرور است مبادا بازیچه شود می شکند!!!!! همه واسه دوستشون گل مي فرستن، من موندم كه واسه گلم چي بفرستم نمي نويسم ..... چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني! حرف نمي زنم .... چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي! نگاهت نمي کنم ...... چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني! صدايت نمي زنم ..... زيرا صدايم را نميشنوي گريه نميكنم ......زيرا اشک هاي من براي تو بي فايده است! فقط مي خندم ...... چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام خون که قرمزه رنگ عشقه .....اشک که بی رنگه درد عشقه خواستم شمعي باشم تا اخر عمر برات بسوزم... ولي نامرد اديسون برق رو اختراع کرد لالا لالا* نخواب دنیا خسیسه* واسه کم آدمی خوب مینویسه* یکی لبهاش همیشه غرق خندس* یکی پلکاش تو خوابم خیسه خیس پسرا با جنبه بشن چي ميشه؟؟؟؟؟ بوي ترشي كشور رو بر مي داشت (لذا مشكلات زيادي براي شهرداري پيش مي يومد) / ازدواج براي دختران تبديل به ارزو و روياي شبانه مي شد / مانتو ها تنگ تر،جوراب ها كوچيك تر،شلوارها كوتاه تر و روسري حذف مي شد / شوهر مثل قند و پنير كوپني مي شد و صف هاي طولاني براي گرفتن آن به وجود مي امد / پس به اين نتيجه مي رسيم كه پسر ها همين طور بي جنبه باقي بمونن هم براي دخترا بهتره هم براي تمدن به غمِ كسي اسيرم كه ز من خبر ندارد .... عجب از محبتِ من،كه در او اثر ندارد؛ غلط است هر كه گويد دل به دل راه دارد .... دلِ من زِ غصه خون شد،دل او خبر ندارد؛ ای کاش هیچ گاه نگاهمان با هم آشنا نشده بود... ای کاش هرگز ندیده بودمت و دل به تو دل شکن نمی بستم. ای کاش از همان ابتدا، بی وفایی و ریا کاری تو را باور داشتم انتظار باز آمدنت، بهانه ای برای های های گریه های شبانه ام شد و علتی برای چشم به راه دوختن و از آتش غم سوختن و دیده به درد دوختم... )) عمراً اينارو بدوني....... 1- توماس اديسون از تاريکي وحشت داشت 2- صداي اردک اکو ندارد 3- چشمهاي شتر مرغ از مغزش بزرگتر است 4- مورچه ها نمي خوابند 5- الفباي مردم هاوايي 12 حرف دارد 6- کد کشور روسيه 007 است 7- اگر سر سوسک را قطع کنند براي چند هفته زنده مي مينند 8- ارتفاع برج ايفل در سرما و گرما بر اثر انقباض و انبساط 16 سانتي متر تغيير ميکند 9- آدامس توسط يک فرمانده جنگي اختراع شد یه زنه توی آشپزخانه مارمولک می بینه سریع حشره کش رو بر می داره می زنه بهش مارمولک میگه: خاله خاله زیر بغلم هم بزن!! سعي کن مثل خورشيد زياد نور ندي چون همه از نورت استفاده مي کنن ولي اصلا نگات نمي کنن؛ سعي کن مثل ستاره کم نور بدي تا همه تو خلوت شباشون دنبالت بگردن |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 17:3 توسط ساناز |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
در این دنیا هرکه را دیدم غمی دارد دلا دیوانه شو دیوانگی غم عالمی دارد در این دنیا کسی بی غم نباشد اگر باشد بنی آدم نباشد بمیرد آن کس که جدایی را بنا کرد تو را از من مرا از تو جدا کرد در جدایی ناله کردم دوستی یادم نکرد در قفس جان دادم صیاد آزادم نکرد آرزوی مرگ کردم مرگ همراهم نکرد |
|
RSS
|